هبوط دوباره انسان
داستان چنین است که : فاووست یا فاستوس یک دانشمند و فیلسوفی است که در پی شادمانی و خشنودی است و شیطان که به نام مفیستوفلیس نام دارد در نزد او پدیدار می گردد و درخواست دادو ستد باو می کند و قرار می شود که در برابر شادمانی و خشنود ساختن روح او را در اختیار خود بگیرد و این پیمان بسته می شود
فاوست را در اتاق کارش میبینیم، که سخت از حاصل کوششها و رنجهای سالیان خود به دلیل آنكه نتوانسته است به راز طبیعت و انسان پی ببرد نومید است. از کلیسا ناقوسِ روز دوشنبة عید پاک به گوش میرسد، که تولد دوبارة عیسی مسیح را به یاد میآورد. فاوست به رسم گردش در این روز از خانه بیرون میرود. در بازگشت سگی از نژاد پودل، به دنبال او وارد اتاق کارش میشود. این مفیستوفلس است، که به هئیت سگ در آمده است. مفیستوفلس متعهد میشود با تمام امکانات خود، آرزوهای دنیوی او را برآورده کند، به این شرط که چنانچه رضایت او را فراهم کرد، فاوست، پس از مرگ روح خود را در اختیارِ او بگذارد. فاوست میپذیرد.
مفیستوفلس نخست او را، که عمری را
با کتاب و در کتابخانه گذرانده است، به میخانه میبرد. پس از آن او را با زنی پیر
جادو آشنا میکند و دارویی را به او میخوراند، که نه تنها جوان، بلکه شهوتش گل میکند.
عاشق دختری ساده بنام گرتشن از کلیسا خارج
شده است می شود.د ر دیدار بعدی با گرتشن همان و بچهدار شدنِ دخترک همان!
برادرِ
گرتشن از ماجرا آگاه میشود، از فاوست میخواهد، مسئولیت کارِ خود را به عهده
بگیرد، فاوست انکار میکند و در مبارزهای تن به تن برادر گرتشن را میکشد.
مفیستوفلس برای اینکه فاوست را از فکر و خیال درآورد، او را به جشن شب گریزاندن
شیاطین میبرد. در برگشت فاوست، گرتشن را میبیند، که به زندان افتاده است. چرا که
او از یک سو، به خاطر آن که بتواند فاوست را ببیند، به مادرش زهر خورانده بوده
است، از سوی دیگر نوزادش را در دریا غرق کرده است. مفیستوفلس میگوید، اگر فاوست
بخواهد میتواند گرتشن را از زندان بیرون بیاورد. اما گرتشن، که مفیستوفلس را کنار
فاوست دیده است، به نجات خود به دست شیطان دل نمیدهد. صدایی از غیب به گوش میرسد:
گرتشن نجات یافته است.
فاوست، از خواب برخاسته،
ماجرای اندوهبار گرتشن را به تمامی از یاد برده است. مفیستوفلس
به دیدارش میآید. آن دو، با هم، به جهان و در تاریخ سفر میکنند.. فاوست وقتی هلن خدای
زنان زیبا را میبیند از هوش میرود. مفیستوفلس او را، که بیهوش و گوش
افتاده است به نقطة آغازِ نمایش، به اتاق کار و پژوهشاش برمیگرداند.. او حالا با همة قوا در جستوجوی هلن است. زمان به عقب برمیگردد.
به زمانی که هلن به اسارت درآمده، همراهِ دیگر زنان اهل ترویا، به قصر شوهرش
بازگردانده شده است. مفیستوفلس، که در هیئتی دیگر ظاهر شده است. هلن را فراری میدهد
هلن و فاوست در کوهستان همدیگر را میبینند، عاشق هم میشوند، ازدواج میکنند و
صاحب پسری میشوند به نام اویفوریون، که خیلی زود جانبهجان آفرین تسلیم میکند.
هلن به دنبال فرزند به قلمرو مرگ میرود و با او به عصرِ باستان برمیگردد و فاوست
به قرون وسطا.
فاوست،
با کمک مفیستوفلس به یاری قیصر، که در جنگ اسیر شده است میشتابد، او را نجات میدهد
و به عنوان دستمزد ساحل دریا را به او میدهند، که آباد کند. کسب
زمین هرچه بیشتر و آبادانی حرص و شهوت او را به زندگی دوچندان میکند. فاوست بینائیاش را از دست میدهد، با این همه برای آینده
نقشهها دارد اما به شادمانی کامل نمی رسد و می میرد اما مفیستوفلس که تنها اندکی رضایت
خاطر او را دیده است، مطمئن شده است، که روحش به او تعلق خواهد گرفت اما در پایان
اوست، که مغبون میشود. خداوند فاوست را، به خاطرِ آنکه گرتشن برایش دعا کرده است،
بخشیده است. روح فاوست به آسمان میرود.
حکایت فاووست حکایت انسان پس از رنسانس است که از کلیسا بیرون شده و برای بدست آوردن خشنودی و شادمانی ایمان خود را تسلیم کرده و به همه جا سرک می کشد به قله های علم و توانمندی می رود ، به هوی و هوس های گوناگون می پردازد جنگ راه می اندازد و می کشد ، صلح می کند و نجات می دهد ، ثروت جمع می کند و استثمار می کند و ... اما هیچکدام او را شادمان نمی کند او انسانی است که از درگاه خداوند به هوس یافتن کمی خشنودی هبوط کرده است اما هیچکدام او را شادمان نمی سازد و می بایست دوباره عروجی به سوی معنویت کند.
و شاید امروز دوران بازگشت انسان به سوی معنویت باشد
وبلاگی پیرامون مطالب مذهبی